یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 21 روز سن دارد

تک و تنها به تو می اندیشم

       

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خنده جام، که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن مینگری؟

نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم....

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت ،همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر، تو ببند، تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...


تاریخ : 29 آبان 1392 - 15:58 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 752 | موضوع : وبلاگ | 40 نظر

ممنونم....

از تمام دوستهای مهربونی که تو این مدت با من ابراز همدردی کردن و با من تو این غم بزرگ شریک شدند تشکر میکنم و برای همگی از صمیم قلبم بهترین ها رو آرزو میکنم...امیدوارم شادی مهمون همیشگیه خونه هاتون باشه و زندگی همیشه روی خوشش رو بهتون نشون بده....از همگی ممنونم...


تاریخ : 29 آبان 1392 - 14:59 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 598 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

بابابزرگ خوبم

بابابزرگ خوبم

چقدر بودنت خوب بود...چقدر مهربانیت شیرین بود وقتی برایمان شعر میخواندی و منتظر میماندی تا بیت بعدی را ما بخوانیم...چقدر قصه ها و ضرب المثلهایت درس یاد داد به ما...درس زندگی...چقدر دستانت بوی زندگی داشت ...چه حس خوبی داشت وقتی نگرانم میشدی...قد میکشیدم و نگرانم بودی....درس می خواندم و نگرانم بودی....کار میکردم و نگرانم بودی....ازدواج کردم و نگرانم بودی....مادر شدم و باز تو نگرانم بودی...

بابا بزرگ مهربانم...

روزها و روزها و روزها ....دلتنگت خواهم بود و چشمانم به دنبال مهربانیت خواهد گشت....

شبها و شبها و شبها....حسرت خواهم خورد برای دوباره دیدنت....

بابابزرگ نازنینم...

باور ندارم سه روز گذشته را....چه گذشت بر این روزگار ...تو کوه بودی مگر میتوان کوهی را زیر خاک کرد....تو دریا بودی مگر میتوان دریایی را خشکانید...تو خورشید بودی مگر میتوان خورشیدی را خاموش کرد...

تو کوهی ...تو دریایی...تو خورشیدی...این روزگارست که زیر خاک رفت و خشکید و خاموش شد.

آآآآآآآآآآآآآآآآآه چقدر قلبم کوچکست برای تحمل این درد بزرگ...

روحت شاد....


تاریخ : 24 آبان 1392 - 21:25 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1588 | موضوع : وبلاگ | 32 نظر

کوچولوی ناز من....

سلام کوچولو...

خوبی مامانی؟دیروز رفتیم واکسن 18ماهگیت رو زدیم.با مامان آذر رفتیم...اول کنترل قد و وزنت رو انجام دادیم قدت 86 سانتی متر،وزنت 10کیلو و 500گرم،و دور سرت 48.5

بعد نوبت به واکسن رسید الهی قربونت برم نمیدونی چقدر گریه کردی و جالب این بود که تو گریه هات منو میبوسیدی...ولی بعد از اون دیگه آروم شدی تو بیست دقیقه ای که باید منتظر میموندیم تا چک بشی کمی شیر خوردی یا به قول خودت همون جیک...اومدیم خونه و تا ساعت 2 بعد از ظهر مشکلی نداشتی و حسابی بازی میکردی ولی یک دفعه شروع کردی به گریه و مدام میگفتی درد و دیگه نمیتونستی راه بری از بس گریه کردی خوابت برد منم باهات گریه میکردم...عصری بابایی اومد دنبالمون و از خونه ماجون اومدیم خونه خودمون.

توی خونه جلوی تلویزیون یه جای گرم و نرم برات درست کردم و با بابایی حسابی لوست کردیم و تو هم انگار خوشت اومده بود...آخر شب دیدم داری تلاش میکنی بلند شی آخه خوب مبلها و کفش های مامان و اسباب بازیهات بهت چشمک میزدن...خلاصه کمکت کردم بلند شدی و لنگون لنگون راه میرفتی بامزه این بود که مثل آدم بزرگها که لبهاشونو از درد جمع میکنن و ابروهاشون رو تو هم میبرن تا درد رو تحمل کنن تو هم همین کارو میکردی و من دلم میخواست فدات بشم...

خلاصه اون شب هم به زور استامینوفن گذشت و حالا خدارو شکر خیلی بهتری توی دردهات یاد خاله سحر میافتادی که چند روز پیش مریض بود و مدام میگفتی اجی درد بعد دستتو روی پات میگذاشتی و میگفتی:ینا درد ...یعنی یسنا هم درد داره ....

وقتی صدای زنگ در میاد میگی: بابا اومد...وقتی بابا میره میگی:بابا رفت...پیرهن بابایی رو برمیداری و میگی :این مال بابااااییییییه ...

تمام روز میگی :آآآآآآآجی بیییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااا...

یکی از بازیهات اینه که من در گوشت بگم برو ماجون رو بوس کن و تو بدو بدو میری میبوسی و میای دوباره من در گوشت بگم حالا برو باباجونو بوس کن و تو بدو بدو میری بوسش میکنی و میای خلاصه همه رو به همین ترتیب باید بوس کنی...

از مهربونیات هم هرچی بگم که کم گفتم بین همه فامیل معروف شدی به مهربونی...

جمله هایی که میگی :بیا بشین اینجا!!!!...برو اونور....به به بده...آب بده...ینا بده ،یعنی یسنا خودش میخواد غذا بخوره!!!!!!!!

قربون خودت و حرف زدنت و جمله سازیت برم من .....


تاریخ : 20 آبان 1392 - 12:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 475 | موضوع : وبلاگ | 11 نظر

دیروز و امروز...

دیروز و امروز...

عذاداریهات قبول دخترم...الهی که به حق صاحب این روزها همیشه سلامت باشی...
تاریخ : 18 آبان 1392 - 12:57 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 657 | موضوع : فتو بلاگ | 25 نظر

شناگر خوشگل من....

شناگر خوشگل من....

اگه گفتی بعد از یه شنای حسابی چی میچسبه؟؟؟!!!!
تاریخ : 09 آبان 1392 - 15:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1692 | موضوع : فتو بلاگ | 41 نظر

سلام کوچولو

سلام کوچولو

سلام یسنای عزیزم...

مامانی روزها داره تند تند میگذره، من دارم پیر میشم و تو داری روز به روز بزرگتر و زیباتر و باهوش ترمیشی.

آره دخترم تو داری بزرگتر میشی دیگه داری حرف زدن رو کامل یاد میگیری...وقتی با مامانی کار داری میگی:مامانی بیا...و اونموقع است که من نمیدونم چطوری خودم رو بهت برسونم .

عاشق عمو زنجیر باف و قایم موشک بازی هستی و تو روز کلی با هم بازی میکنیم

چند روز پیش خاله سحر حال نداشت و کمی مریض احوال بود و تو مدام میگفتی:آاااجی درد ...عزیزم اینقدر مهربونی که طاقت درد کشیدن کسی رو نداری...

خیلی وروجک شدی مامانی حسابی بازی میکنی و عاشق میوه خوردنی مخصوصا انار،روزی یه دونه هم موز و سیب میخوری.عاشق بیرون رفتنی و از لباس عوض کردن برعکس اکثر بچه ها خوشت میاد گاهی وقتها خودت میری از توی کمدت لباسهایی رو که دوست داری میاری و من باید تنت کنم ...

دیروز برات خمیر دندان کودک گرفتم تا دندونهای کوچولوت رو مسواک بزنی خمیر دندان با طعم توت فرنگی...قبل از این فقط با آب دندونهاتو مسواک میکردی و خیلی هم این کار رو دوست داری...

با بچه های هم سن خودت خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی و میتونی ساعتها باهاشون بازی کنی.

مامانی ما یه عکس دسته جمعی داریم که تمام فامیلهای من (خاله ها و بچه هاشون و دایی و مامان بزرگ و..)توی اون عکس هستن و توی جشن تولد دو سال پیش من گرفته بودیم ،عاشق اون عکسی و یکی یکی آدمهای توی اون عکس رو نشون میدی و اسمشون رو میگی،مثلا میگی:پارسا...آجی ...مامانی ...بابایی...مادر...

پیامهای بازرگانی رو خیلی دوست داری و همینکه تبلیغ بالا بالا شروع میشه سرپا می ایستی ومیگی:بادابادا...یا تبلیغ برنج هایلی رو خیلی دوست داری و با شروع شدنش تو هم شروع میکنی به رقصیدن...

فکر کنم دیگه دلت نمیخواد که پوشکت کنم جون مدام پوشک رو میکشی و میگی مامانی نه...ولی نمیدونم چرا من هنوز همت نکردم برای از پوشک گرفتنت ،شاید توی این چند روز یه تصمیم جدی بگیرم.

عاشق اینی که موهای مامانی رو شونه کنی و البته نصف موهام رو هم میکشی و یه مشت مو میاد توی دستت و وقتی من از درد دادم در میاد یه چند تا بوس خوشگل نثار مامانی میکنی ...

خونه ماجون یه تابلوی آیه الکرسیه که شما عاشقشی و هر روز من و ماجون و خاله سحر و خاله صبا باید حتما برات بخونیمش و شما هم خیلی با دقت گوش میکنی .اسم اون تابلو رو گذاشتی :الله...

راستی مامانی یه کلاه و شال گردن خوشگل برات بافتم که خیلی دوستشون داری ...منم تو رو دوست دارم جیگرم

خیلی نقاشی کردن رو دوست داری به مداد و دفتر میگی:چش چش ابرو و به مداد رنگی و رنگ آمیزی میگی :گاگاش!!!!

وقتی میخوایم با هم کاری رو انجام بدیم بهت میگم بزن قدش و تو با اون دستهای کوچولوت محکم میزنی به دست من

اینو بدون دختر کوچولوی من که همیشه یه دست مهربون از اون بالاها مراقبته ...


تاریخ : 07 آبان 1392 - 16:57 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1878 | موضوع : وبلاگ | 22 نظر

گل قشنگم...

گل قشنگم...

تو زیباترین گلی هستی که تو عمرم دیدم....
تاریخ : 04 آبان 1392 - 14:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 684 | موضوع : فتو بلاگ | 29 نظر

عید غدیر خم مبارک

 

چون نامه اعمال مرا پیچیدند

بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند

التماس دعا


تاریخ : 01 آبان 1392 - 13:43 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 738 | موضوع : وبلاگ | 10 نظر