یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 21 روز سن دارد

روزت مبارک ...

                                   

پشتم به تو گرم است نمیدانم اگر نبودی زبانم چطور میچرخید صدایت نزنم!

راستش را بخواهی گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم،برای دل خودم صدایت میزنم :بابا!

انقدر با دستانت انس گرفته ام که گاهی دلم لک میزند دستهایم را بگیری...

هر بار دستانم را میگیری خیالم راحت میشود،میدانم که هوایم را داری،و من در ازدحام غریبی،

گم نمیشوم و تو هیچگاه دستهایم را رها نمیکنی...

غرق شدن همیشه توی آب نیست

توی غصه نیست

توی خیال نیست

آدم دوست داره گاهی توی یه آغوش غرق بشه...


پدرم هر وقت میگفت درست میشه

تمام نگرانیهام به یکباره رنگ میباخت...

 

پدرم تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتونن مرد باشند!

به سلامتیه هر چی پدره...


یه گوشه ای تو قلبم هست که همیشه فقط برای بابام میمونه

همون جایی که خاطرات کودکی ام هنوز زنده اند،حتی اگه بزرگ بشم...

 

احتیاجی به تسبیح نیست

دستانت را که به من بدهی...

با انگشتانت ذکر دوست داشتن میگویم...

دوستت دارم بابای خوبم...

می خواهم دنیا را بدهم برایم تنگ کنند

به اندازه آغوش تو

تا وقتی به آغوشت میرسم

بدانم همه دنیا از آن من است...

 

روز مرد و روز پدر رو به تمام باباهای خوب دنیا که از تمام شادیهای زندگیشون به خاطر آسایش همسر و فرزندشون گذشتند تیریک میگم و برای همگی آرزوی سلامتی،سعادت و سربلندی دارم و از خدا می خوام  سایه تمام پدرها رو بالای سر خانواده شون حفظ کنه و تمام پدرهای رفته از این دنیای خاکی رو بیامرزه ...این روز رو با تمام وجودم به همسرم،به بابای خوب همسرم و به بابای خوبم که تمام لحظه های زندگیمو تمام کودکیمو و تمام خاطرات زیبای بچگیمو مدیون وجودشم تبریک میگم و عاشقانه دستهای پر از محبتشون رو میبوسم ...

و اما یادی میکنم از بابابزرگ خوبم که امسال جاش خیلی در کنار ما خالیه،رفت ولی همیشه هست و من تا آخر عمر براش عاشقانه می نویسم و تا آخر عمر عاشقانه دوستش دارم و می خواهم بدونه که این لحظه های بی او خیلی سخت میگذره

نمی دانم کجا، تا کی،برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید...

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با عشق دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من تمام هستیم از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد ...

روحت شاد و روزت هر جا که هستی مبارک...



تاریخ : 22 اردیبهشت 1393 - 11:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1089 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

تولدت مبارک......

بازم شادی و بوسه،گلهای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

 

 

تو تقویما نوشتیم ،تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد ،خدا یه ماه زیبا

 

 

یه کیک خیلی خوش طعم،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو،یکی از طرف من

 

 

الهی که هزار سال همین جشن رو بگیریم

به خاطر وجودت،به افتخار بودن

 

 

تو این روز پر از عشق،تو با خنده شکفتی

با یه گریه ساده ،به دنیا بله گفتی

 

 

ببین تو آسمونها پر از نور و پرنده اس

تو قلبها پر عشقه ،رو لبها پر خنده اس

 

 

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد

ستاره رو سرت ریخت،تو رو تا آسمون برد

 

 

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز میشه کلی قسم خورد

 

 

تولدت عزیزم پر از ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق،پر از آینه و شمعدون

 

 

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق،بیان هزارتا مهمون..

.

(نیمی از مهمونها کنار ابشار )

دختر نازم تولدت مبارک باید یه توضیح در مورد تولد امسالت بدم ...دلم میخواست تولد امسالت رو با تم کفشدوزک برات بگیرم ولی تصمیم گرفتیم تولدت رو یه جور دیگه جشن بگیریم این بود که مهمونهامون رو دعوت کردیم طالقان (روستای پدری بابایی )تا هم یه تفریحی کرده باشیم و هم تولد شما رو جشن بگیریم ...درسته که نشد تولد مجللی برات بگیریم چون یه کمی سخت بود ولی اینقدر این جشن عالی بود و به همه خوش گذشت که حد و حساب نداره فکر کنم از همه بیشتر به خودت خوش گذشت چون تو قید و بند هیچی نبودی و میتونستی آزادانه هر کاری که دوست داری انجام بدی و این برای من از همه چیز مهمتر بود ...امیدوارم همیشه شاد باشی و یه تشکر ویژه از همه خاله ها و دایی جونم که با اومدنشون ما رو شاد کردندو یه تشکر ویژه تر از مامانم که با زحمتهایی که کشید باعث شد بیشتر و بیشتر بهمون خوش بگذره،اینهم کادوی مامان و بابا به دختر نازم مبارکت باشه گلکم...

واینهم خونه پدری بابایی تو طالقان...


تاریخ : 14 اردیبهشت 1393 - 13:57 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 4920 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

چند روز تا دو سالگی...

سلام به روی ماه گل دخترم ...

دیروز بهم گفتی بیا بریم تو اتاق با هم بازی کنیم منم که گوش به فرمان شما رفتیم تو اتاق که یکدفعه دیدم چراغهای اتاق روشن شد!!!!برگشتم دیدم رفتی رو انگشت های پات و کلید برق رو زدی ...الهی قربونت برم گریه ام گرفته بود یعنی تو اینقدر بزرگ شدی....

 

دیروز برای بار سوم رفتیم کتابخونه و چند تا کتاب از اونجا گرفتیم خیلی خوشحالم که اینقدر به کتاب علاقه داری و شبها حتما باید برات یه داستان بخونم تا بخوابی جالب اینجاست که چند تا از کتابهاتو حفظ شدی چند تا شعر بلدی و از حفظ می خونی...

دیشب هم به بابایی می گفتی :روز مامانیه تولد مادره کادو بده !!!!

چند روز پیش هم از من آب می خواستی و از اونجایی که هر چیزی رو فقط از دست من میگیری بهت گفتم برو به بابا بگو تا بهت اب بده یه کم فکر کردی و گفتی نه بابا خسته اس تو خسته نیستی پاشو اب بده !!! اینجاست که باید بگم خدا شانس بده !!!!

چند روز بیشتر به روز تولدت نمونده خدا کنه بتونم یه تولد خوب برات بگیرم...

 

تاریخ "تولدت" مهم نیست

تاریخ "تبلورت" مهمه...

"اهل کجا بودنت" مهم نیست

"اهل و بجا" بودنت مهمه...

"منطقه" زندگیت مهم نیست

"منطق" زندگیت مهمه...

و

گذشته زندگیت مهم نیست

امروزت مهمه که چه گذشته ای رو برای فردات میسازی...


عزیزترینم بهترین ها رو تو این روزهای نزدیک به تولدت برات آرزو میکنم ومثل همیشه

                                             دوستت دارم...


تاریخ : 01 اردیبهشت 1393 - 14:07 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 695 | موضوع : وبلاگ | 38 نظر