یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 11 ماه و 21 روز سن دارد

این روزهای یسنا...

سلام دختر قشنگم ...

سلام مهربون مامان ...

                                                                  

این روزهای بعد از دوسالگیت خیلی خوب داره میگذره خدا رو شکر ... درست از روز تولد دوسالگیت با شیر مامانی خداحافظی کردی و به قول خودت دیگه بزرگ شدی و جیک نمی خوری...تقریبا یک ماهی میشه که دیگه پوشک رو گذاشتی کنار،راستشو بخوای فکر میکردم خیلی سخت باشه ولی باورت نمیشه خیلی خوب همکاری کردی و اصلا اذیت نشدم ....هر چند من خیلی استرس داشتم ولی تو عاقل تر از این حرفها بودی...

 

خیلی خیلی شیرین زبون شدی و با حرف زدنت دل همه رو میبری به بابایی میگی:بابا علی جون ...فکرشو بکن چه کیفی میکنه!

چند شب پیش ساعت 2.30 نیمه شب چراغ بالای سر تختو روشن کردی و منو صدا زدی بیدار شدم اومدم پیشت و ازت پرسیدم چی می خوای مانی؟در حالیکه چشمهات باز نمیشد گفتی یه کتاب بخون !!!!!گفتم مانی الان شبه بخواب تا فردا ولی ول کن نبودی خلاصه نشستم و برات یه کتاب خوندم تو هم سرتو گذاشته بودی رو شونه من وقتی تموم شد خیلی جدی گفتی حالا چراغو خاموش میکنم شب بخیر!!!و خوابیدی

 

چند تا شعر حفظ کردی و خیلی شیطون شدی گاهی وقتها فکر میکنم غیر قابل کنترلی به هر حال به خاطر سالم بودن و هوشی که خدا بهت ارزونی کرده هزار هزار هزار بار شکر...

 

وقتی بزرگ شدی و یادی از روزهای کودکیت کردی خدا رو به خاطر این روزها شکر کن،چون همین الان توی این روزهای خوب تو یه گوشه ای از این کره خاکی بچه هایی هستن که طعم این روزها رو نچشیدن و از دنیا رفتن و یا از این روزها فقط طعم تلخش توی یادشون مونده ...براشون دعا کن


تاریخ : 29 تیر 1393 - 17:19 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 878 | موضوع : وبلاگ | 28 نظر

چتر ها را باید بست....

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

....

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی ابتنی کردن در حوضچه" اکنون" است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمیست...

لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

.

.

.

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست

که در افسون گل سرخ شناور باشیم...


تاریخ : 21 تیر 1393 - 18:37 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 853 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

دوچرخه سوار....

زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه...


برای حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی...

 

           

 

می دونی چه وقت از روی دوچرخه می افتی ؟

وقتی رکاب زدن رو فراموش کنی ...

زندگی هم درست همینطوره ....


تاریخ : 14 تیر 1393 - 14:04 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 562 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

تنها بهونه....

سلام یسنای من

الان که دارم اینهارو برات می نویسم تو خوابی و هفت روز دیگه 26 ماهه میشی ....26 ماه که از زمینی شدنت میگذره،26 ماهی که لحظه لحظه اش با تو گذشته و من چقدر خوشبخت بودم ...

روز به روز داری شیرین زبونتر میشی و کاملا حرف میزنی ...

یک بیت از شعرهای حافظ رو حفظ کردی :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                       واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

سوره توحید رو بدون کمک من کامل میخونی ،چند تا شعر کودکانه حفظی و تمام کتابهای داستانت رو مخصوصا اگه شعر باشن از حفظ کردی

وقتی من نماز می خونم میگی :مانی قبول باشه ...

هر وقت از حموم میام بیرون میگی:مانی عافیت باشه

وقتی غذا میخوری میگی:مانی ممنون خیلی خوشمزه بود...

چند روز پیش که ماجون از مشهد اومده بود تا دیدیش گفتی:زیارت قبول باشه ماجون برو مکه!!!

رقصیدنت هم حسابی حرفه ای شده و حرکت دستها و پاهات با ریتم آهنگ هماهنگتر شده

عاشق صحبت کردن با تلفنی و هرکسی که بهمون زنگ بزنه باید باهاش حرف بزنی

خیلی مهربون شدی و محبتت رو به همه نشون میدی

وقتی بابایی به شوخی دستش رو میزنه به من میگی:بابایی نکن گناه داره بذار خوشحال باشه...

تا یه کار بدی میکنی و میدونی که من ناراحت میشم سریع میگی:مانی ببخشید معذرت می خوام دیگه تکرار نمی کنم ...

گاهی وقتها که نطقت گل میکنه میگی:مانی می خوام بزرگ بشم برم دانشگاه بعدش برم کتابخونه

همچنان به خ میگی ح...

شبها سر ساعت 10 می خوابی و روزها تا دلت می خواد شیطنت میکنی...

وقتی دلت چیزی می خواد با شیطنت میگی:مانی فکر کنم دلم تبسنی خواسته (منظورت بستنیه)

به آشپزخونه میگی:آشزگونه.... به دوچرخه میگی:دوحرچه...

گاهی وقتها هم به من میگی:عاشقتم.....

خلاصه اینکه این روزها داره مثل برق و باد میگذره و ما به هم وابسته تر میشیم دوست دارم خیلی زیاد


تاریخ : 07 تیر 1393 - 13:10 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 786 | موضوع : وبلاگ | 21 نظر