یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 20 روز سن دارد

مهربان کوچکم

یسنای نازم

دیروز خونه ماجون بودیم که یه جوجه یاکریم راهشو گم کرد و اومد توی خونه و نشست رو آرک آشپزخونه ماجون .شما اول با دیدنش ذوق کرده بودی و یکسره میگفتی :جوجو...ولی اون طفلکی خیلی ترسیده بود و شروع کرد به پرواز ولی چون راه خروجش رو پیدا نمیکرد خودش رو به اینور اونور میزد اینجا بود که باباجون برای اینکه یه وقتی نترسی بغلت کرد دلم براش میسوخت خلاصه بابا جون کمکش کرد و فرستادش بیرون تا اخر شب مدام آرک آشپزخونه رو نشون میدادی و میگفتی:کبوت رفت ...منظورت کبوتر بود!

امروز هم من زودتر از بقیه روزها از خواب بیدار شدم، فکر کنم هوای پاییزی بدجوری داره با احساساتم بازی میکنه، همیشه پاییز رو دیوانه وار دوست داشتم به خاطر رنگهای قشنگش، به خاطر هوای تازه اش و به خاطر بوی مدرسه اش ...حتما خیلی از مامانهای هم سن من این بو رو تجربه کردن ...جونم برات بگه عزیز مامانی اولین کاری که کردم یه سری به اتاق شما زدم از دیشب نگران بودم که نکنه دیدن اون جوجه یاکریم روت تاثیر گذاشته باشه آخه تا یادت میافتاد چشماتو ریز میکردی و انگار که ناراحت بشی در موردش به زبون خودت حرف میزدی...ولی دیدم چقدر معصومانه خوابیدی ...و بعد اومدم بالای سر بابایی و دیدم هرچند که دیگه بابایی بچه نیست ولی راستشو بخوای اون هم معصومانه خوابیده بود ...رفتم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کردم هنوز کسی تو کوچه و خیابون نبود ومن هنوز به شما دوتا فکر میکردم یه شادیه خاصی داشتم و یه لبخند بی اراده روی لبهام نشسته بود ...چقدر شبیه هم بودید...احساس خوشبختی میکردم به خاطر داشتن شما...راستش رو بخوای یه آرزویی کردم ،از خدا خواستم تا دنیا دنیاست نعمت سلامتی رو از هیچ خونه ای نگیره و تا دنیا دنیاست مهربونی رو بهمون یاد بده تا نکنه از یاد ببریم که ما به همین مهربونیهاست که زنده ایم ...و تا دنیا دنیاست هیچ کوچولویی راهشو گم نکنه تا مجبور نباشه اینجوری خودش رو برای رهایی به آب و آتیش بزنه...!!!!

دختر قشنگم

تو عجیب مهربونی و عجیبتر زیبا، کاش یاد بگیری که درونت هم باید زیبا باشه و این دست خود ما آدمهاست هیچ فکر کردی چرا آدمها وقتی خوابند معصومند؟چه بزرگ باشند و چه کوچیک؟ فکر کنم به این خاطر که توی خواب تمام ادمها به ذات خداییشون برمیگردن و تمام اون چیزهایی که ازشون یه آدم بد میسازه رو توی بیداریهاشون جا میگذارن...

کوچولوی مهربون من

قلبت رو عادت بده به خوب دیدن،خوب شنیدن و خوب موندن ...این نهایت آرزوی منه ...آرزوی مادری که تمام زندگیش دخترشه


تاریخ : 04 مهر 1392 - 11:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 747 | موضوع : وبلاگ | 26 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام