یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 20 روز سن دارد

بابابزرگ خوبم

بابابزرگ خوبم

چقدر بودنت خوب بود...چقدر مهربانیت شیرین بود وقتی برایمان شعر میخواندی و منتظر میماندی تا بیت بعدی را ما بخوانیم...چقدر قصه ها و ضرب المثلهایت درس یاد داد به ما...درس زندگی...چقدر دستانت بوی زندگی داشت ...چه حس خوبی داشت وقتی نگرانم میشدی...قد میکشیدم و نگرانم بودی....درس می خواندم و نگرانم بودی....کار میکردم و نگرانم بودی....ازدواج کردم و نگرانم بودی....مادر شدم و باز تو نگرانم بودی...

بابا بزرگ مهربانم...

روزها و روزها و روزها ....دلتنگت خواهم بود و چشمانم به دنبال مهربانیت خواهد گشت....

شبها و شبها و شبها....حسرت خواهم خورد برای دوباره دیدنت....

بابابزرگ نازنینم...

باور ندارم سه روز گذشته را....چه گذشت بر این روزگار ...تو کوه بودی مگر میتوان کوهی را زیر خاک کرد....تو دریا بودی مگر میتوان دریایی را خشکانید...تو خورشید بودی مگر میتوان خورشیدی را خاموش کرد...

تو کوهی ...تو دریایی...تو خورشیدی...این روزگارست که زیر خاک رفت و خشکید و خاموش شد.

آآآآآآآآآآآآآآآآآه چقدر قلبم کوچکست برای تحمل این درد بزرگ...

روحت شاد....


تاریخ : 24 آبان 1392 - 21:25 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1599 | موضوع : وبلاگ | 32 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام