یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 15 روز سن دارد

ظهر تابستان...


دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد...

 

 

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

نوری، ریگی، لبخندی

 

 

پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم میزد

پای نیزاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف میزد؟...

 


راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک


 

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟


 

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است...

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک


 

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست...


تاریخ : 15 مرداد 1393 - 15:44 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 641 | موضوع : وبلاگ | 23 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام