یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 19 روز سن دارد

برای دختر خوبم

سلام فرشته مامانی ...

سلام عسلم ...

چقدر روزها داره تند تند میگذره انگار یه خوابه ...درست مثل یه خواب ولی خواب این روزهای من از نوع یه خواب شیرینه از اون خوابهایی که حتی وقتی بیدار میشی به زور خودتو میزنی به خواب تا بقیه اش رو ببینی از اون خوابها که توش حس خوبی داری ...

میدونی یسنا گاهی وقتها با خودم فکر میکنم روزهایی که تو بزرگ میشی چه شکلی اند؟ به اندازه این روزهای کودکیت شیرینند واسه من، یا حسرت این روزها که انگار به جای 24 ساعت 12ساعته میگذرند برای همیشه میمونه ....ولی نه، با بودن تو تمام روزهای من قشنگه و توی این روزهای قشنگ فقط یه چیزی از خدا می خوام، دلم می خواد همیشه شاد باشی و سلامت ...اینهارو با تمام وجودم برات می نویسم دلم می خواد شاد باشی و سلامت و یادت باشه دخترم، شادی فقط تو ایمان به خداست. وقتی به اون ایمان داشته باشی از هر چیزی شادی چون خدا برات خواسته پس بنده خوبی باش براش و چیزهای بزرگ ازش بخواه وشاد زندگی کن ...بقیه زندگیت با اون، اونوقت معجزه اش رو میبینی ...

جونم برات بگه از این روزهات که اعداد 1 تا 10 رو به انگلیسی میشمری از 1تا 20 رو فارسی از 20 تا 30 رو به کمک من و ده تا ده تا، تا صد رو کامل بلدی...

دامنه شعرهات خیلی خوب شده

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                    باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی         آن شب قدر که این تازه براتم دادند

و یا :

مسلمانان مرا وقتی دلی بود که                   با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم ازغم                       به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین                  که استظهار هر اهل دلی بود

و یا:

یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه....

و یا:

جوجه جوجه طلایی نوکش سرخ و حنایی....

سوره حمد و توحید رو کامل و خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمی یاد

چند روز پیش رفته بودیم طالقان و حاجی بابا به شوخی میزد رو پای بابایی شما بغض کردی و گریه کردی بعد از اینکه گریه ات تموم شد رو به حاجی بابا گفتی:اگه یه بار دیگه بابای منو بزنی میندازمت بیرون دیگه هیچی ...اااااافتاااااااااد!!!!!!!(دستهاتم مثل حشمت فردوس کردی)

 

اینهم جند تا عکس که کنار رودخونه طالقان انداختیم ...

 

 

 

 

دوستت دارم هایت را به هیچ کس نگو...

همه را نگه دار برای خودم...

من جانم را

برای شنیدنشان کنار گذاشته ام


تاریخ : 01 شهریور 1393 - 09:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1616 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام