یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 22 روز سن دارد

سلامی دوباره

سلام دختر بهاری من

امروز بعد از مدتها فرصت پیدا کردم تا بین تمام مشغله های کاری و درسی دوباره برای تو بنویسم...ببخش که این مدت نبودم ولی همیشه به این فکر میکردم که نوشتن برای تو رو دوباره از سر بگیرم. سالی که گذشت پر بود از اتفاقهای خوب و بد...اتفاق های خوبش انصافا بیشتر بود... اولیش اینکه من تونستم تو مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تربیت مدرس تهران قبول بشم. این خیلی خوشحالم کرد و تو عزیز دل مامان از مهر سال گذشته رفتی مهد کودک...روز اول که به مهد رفتی من فقط اشک ریختم تا خود دانشگاه اشک ریختم و به آینده ای که نمی دونستم چیه فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم...سه ماه بعد توی شرکت مشغول کار شدم ...و چقدر سخت شد زندگی!!!! حالا من بودم و درس بود و کار بود و تو بودی و بابا بود و من بودم و من بودم و من بودم....

تو چه عاقل بودی دخترم صبح های زود با ما بیدار می شدی و با شور و شوق به مهد می رفتی البته این روال هنوز هم ادامه داره ...

رسیدیم به بهار و این چند ماه چه زود گذشت . سال نو شد و آرزوهای قلب من هم با عوض شدن سال عوض شد و نو شد.

یک عالم آرزوهای خوب کردم برای تو...برای بابا برای همه ...

خدا رو شکر که تو رو دارم...خدا رو شکر که تو شدی مهمون خونه من...خدا رو شکر که هستی....


تاریخ : 12 اردیبهشت 1395 - 23:13 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 654 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام