یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 10 روز سن دارد

دلنوشته

سلام

از کجا شروع کنم دخترکم . مهربون من که این روزها تمام حواست به منه. فکر می کنم اگه تو این روزها تو نبودی کی میتونست به خوبی تو منو درک کنه...

یسنا عزیز دل مامان میدونی چند روزی هست که مامان آذر از بین ما رفته به آسمون ها و دل ما برای دیدنش خیلی تنگه... چقدر زود بود برای رفتنش و چقدر تو رو دوست داشت دخترکم . دیشب سر سفره گفتی دلت خیلی براش تنگ شده و من ازت خواستم هر کجای این دنیا که بودی و دلت براش تنگ شد براش فاتحه بخونی و تو زیر لب براش فاتحه خوندی و من مطمئن بودم که مامان آذر داره لبخند میزنه و مثل همیشه قربون صدقه ات میره ....

 

کاش همش یه خواب بود و بیدار میشدیم و یه نفس راحت میکشیدیم و لبخند میزدیم و آماده می شدیم تا برای شام بریم خونشون. ولی افسوس که روزهاست با این امید میگذرونم و نمی دونم چرا بیدار نمیشم...

اما دخترم چه خوبه که اینقدر عاقلانه شرایط رو پذیرفتی و اینقدر خوب درک کردی بهت افتخار میکنم و می خوام بدونی همه چیز تو دنیا کنار هم وجود داره مثل غم و شادی مرگ و زندگی و... وتمام اینها فقط می خواد یه چیز به ما یاد بده که خوب باشیم و خوب زندگی کنیم و قدر لحظه هامون رو بدونیم....

 روحت شاد عزیز دلم و بهشت گوارای وجودت....


تاریخ : 09 اردیبهشت 1397 - 13:34 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 599 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام