یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 14 روز سن دارد

بعد از چند روز

دختر قشنگم جند روزی میشه که نتونستم برات از خاطراتت بنویسم،آخه چند روزی بود که رفته بودیم مسافرت .بذار از خاطره های مسافرتت شروع کنم: یکشنبه 22 اردیبهشت 92 تصمیم گرفتیم با دختر خوشگلمون بریم تبریز،میدونی که اصالت مامانی تبریزیه ولی خودم هم وقتی خیلی کوچیک بودم رفته بودم تبریز و چیزی از اونجا یادم نبود.ساعت دوروبر 2 بود که رسیدیم تبریز و واقعا" که شهر قشنگی بود. از موزه شهرداری،میدان ساعت،مقبره الشعرا،ائل گلی،موزه مشروطه،مسجد جامع و بازار سنتی تبریز دیدن کردیم .بهترین قسمتش روستای کندوان بود که فوق العاده زیبا بود و البته عجیب. هوا عالی بود و تو از دیدن همه چیز ذوق میکردی.بعد از 2 روز به سمت سرعین راهی شدیم اونجا هم هوا خیلی خوب بود.برعکس کرج که ماجون میگفت یکسره بارون میباریده.اردبیل هم رفتیم .بقعه شیخ صفی خیلی جالب بود و دریاچه شورابیل خیلی قشنگ بود البته کنار دریاچه هوا کمی سرد شد.2 روز هم سرعین بودیم و بعد از گردنه حیران به سمت خونه راه افتادیم.چند ساعتی رو کنار ساحل گیسوم بودیم و چقدر تو از دیدن دریا خوشحال بودی وقتی آب دریا به پاهای کوچولوت میخورد ذوق میکردی و یکسره میگفتی:ااااااااااااب ب ب ب ب ....حتی اگه یه برگ هم میدیدی با خوشحالی میگفتی گگگگگگگگگل.تازه یاد گرفتی و رسما" بوس میکنی فقط هم بابا رو بوس میکنی و بیشتر هم پاهای بابا رو بوس میکنی و میخندی قربون اون لبات برم که غنچه اش میکنی....اون شب ساعت 10 رسیدیم خونه ماجون غذا درست کرده بود من و شما اون شب پیش ماجون موندیم و بابا رفت خونه. مسافرت خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت. یسنا بیا از بابایی به خاطر تمام زحمتهایی که کشید و به خاطر خاطره های خوبی که برامون ساخت تشکر کنیم و بگیم که چقدر دوستش داریم... 


تاریخ : 28 اردیبهشت 1392 - 14:17 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 502 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید



هیچ نظری ثبت نشده است

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام