یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 20 روز سن دارد

نفس مامانی....

سلام مامانی

چند روزه که میخوام از شیرین کاریهات برات بنویسم هر روز که میگذره بیشتر وبیشتر شیطون میشی و کارهای بانمکتری انجام میدی چند روز پیش دم دمهای عصر بود که شروع کردی به گریه تا 20دقیقه گریه میکردی و من نمیفهمیدم که چی میخوای هر کاری که بگی کردم تا آرومت کنم ولی نشد خلاصه با اعصاب خورد نشستم روی مبل و گفتم مامانی من که متوجه نمیشم شما چی میخوای خودت بهم بگو ....تا اینکه اومدی مثل یه فرشته معصوم نشستی پایین پاهام و دستهاتو گذاشتی روی پاهامو با یه صدای ظریف و خواستنی گفتی:پاااارچ....الهی بگردم مامانی گریه ام گرفته بود دلت پارک میخواست عزیزم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بعد از هزارتا ماچ سریع حاضرت کردم و بردمت پارک اون روز افطاریه بابایی دیر شد!!

وقتی دلت شیر میخواد اول منو میبوسی و مقدمه چینی میکنی منم میفهمم چی میخوای ولی ازت میپرسم چی میخوای؟؟؟تو هم فوری میگی دییک واین یعنی شیر !!!!!!!

یاد گرفتی با قابلمه هات غذا درست میکنی و تا دو ساعت به من غذا میدی و من حتما باید بگم :به به به به ااااام وگرنه شما شاکی میشی.

عاشق خوردن سیب هستی و یه جوری سیب رو میخوری که هیچ اثری ازش نمیمونه حتی هسته هاش!!!!!

وقتی من دارم گردگیری میکنم شما هم یه دستمال برمیداری و مثل من همه جا رو گردگیری میکنی چند روز پیش داشتی شیشه کمدت رو پاک میکردی بگذار من قربونت برم دیگه!!!!

از رقصیدنت که دیگه نگو همه هاج و واج میمونن وقتی تو میرقصی از کجا یاد گرفتی شیطونک...

نمازت هم که سر وقت میخونی تا اذان میگه یه مهر برمیداری و شروع میکنی به سجده کردن و خیلی بامزه زیر لب هم یه چیزهایی میگی ...

یکی از کارهایی که من عاشقشم اینه که وقتی چیزی رو ازت میخوام و برام میاری تا میدی به دستم سریع به جای من میگی نچچچچچی و این یعنی مرسی...

خلاصه که دختر مامان که نیست نفس مامانیه ....

تا بعد....


تاریخ : 05 مرداد 1392 - 13:59 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 717 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام