یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 19 روز سن دارد

باز هم یه روز خوب

باز هم یه روز خوب

باز هم رفتیم پارک و یه روز خوب دیگه با هم داشتیم سوار این موتور شده بودی و پایین هم نمیومدی...
دوست دارم دختر کوچولوی مامانی....
تاریخ : 03 مهر 1392 - 14:26 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1505 | موضوع : فتو بلاگ | 19 نظر

برای دختر کوچولو

سلام دختر کوچولوی مامانی

این روزها دلم میخواد یه کم بنویسم ،دلم میخواد حرف بزنم میدونی چیه؟خیلی وقته تو شدی سنگ صبورم ،چه حرفهایی که با هم نزدیم و چه رازهایی که به هم نگفتیم، یادت میاد به هم قول دادیم تا آخرش با هم باشیم و هوای هم رو داشته باشیم؟!...میدونی مامانی چند وقتیه که دلم برای خودم تنگ شده، برای اون دختر شیطونی که هر روزش رو با شیطنت شروع میکرد، کتاب میخوند، درس میخوند، زبان انگلیسیش رو تقویت میکرد ، ورزش میکرد میدونی مامانی یه پا ورزشکار بود واسه خودش مقام دوم بدمینتون استانی رو داشت!!!تا مرحله مربیگری شنا پیش رفت، پنج سال تمام ایروبیک کار میکرد، شعر میخوند و شعر حفظ میکرد...چه روزهایی که از صبح تا شب شعر میخوندم و حفظ میکردم تو یه دوره ای تمام دغدغه ام این بود که کتاب حافظ رو حفظ کنم...الان کتاب حافظم خیلی وقته که داره خاک میخوره و من خیلی وقته که نخوندم:مسلمانان مرا وقتی دلی بود ....که با وی گفتمی گر مشکلی بود...به گردابی چو میافتادم از غم ...به تدبیرش امید ساحلی بود...

یا کتاب سعدی وقتی میخوندم:ای ساربان آهسته ران ...کارام جانم میرود ...وان دل که با خود داشتم ...با دلستانم میرود...یادمه وقتی هر بیت از هر شعری رو میخوندم پر میشدم از احساس و شروع میکردم به خیالبافی!!!چقدر کتاب خوندم و الان چند وقتیه که کلا از همه چیز دور شدم ...بهتر بگم از خیلی چیزها دور شدم و به خیلی چیزها نزدیک...دیگه اون دختر پر احساس هیجانی نیستم که با یه بیت شعر گریه میکرد و با یه لبخند شاد اطرافیان از ته دل میخندید. الان بزرگ شدم ،خانم شدم ،خنده های بلند از ته دل جاشون رو به لبخندهای آروم دادن اون احساسات دخترانه جاشون رو به دل نگرانی های مادرانه دادن ...و من باید اعتراف کنم که در تو حل شدم از همون روزیکه فهمیدم هستی و توی دلم داری رشد میکنی یه دفعه یه چیزی در من عوض شد فهمیدم که باید مراقبت باشم! فهمیدم باید نگرانت باشم! فهمیدم که قراره تمامه زندگیم باشی! فهمیدم که از این به بعد باید بهترین و زیباترین شعرها رو توی کتاب چشمهای تو بخونم! فهمیدم که با تو باید شاعر بشم! فهمیدم که با تو باید زندگی کنم و چه حس قشنگی بود حس مادری...اگه اون 9ماه و نه روز رو به این یک سال و چهار ماهی که به دنیا اومدی اضافه کنی میشه عمر جدید من ...

آره دختر کوچولوی مامانی ...حالا که گاهی اوقات فارغ از خستگی های روزانه و مشغولیتهای فکری ،ذهنم رو آزاد میکنم و خوب به تو و دنیای اطرافم فکر میکنم میبینم هنوز هم دارم شیطنت میکنم فقط برای اینکه تو بخندی، میبینم هنوز آتشفشان احساسم به یمن حضور تو... فقط شکل همه چیز عوض شده و من به خاطر تمام مهربونیهات و به خاطر معصومیت عجیبت و به خاطر حس غروری که به من دادی یه تشکر بهت بدهکارم...

متشکرم دختر کوچولوی مامانی...نچچچچچیییییی


تاریخ : 01 مهر 1392 - 12:30 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1484 | موضوع : وبلاگ | 33 نظر