یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 10 روز سن دارد

با تو تمام فصلها بهاره....

دختر کوچولوی نازم

با تو تمام فصلهای من بهاره، باورت نمیشه...

خودت نگاه کن پاییز بهاریه من...

مامانی پفک اصلا برای سن شما مناسب نیست شیطونک تا چشم منو دور میبینی یکی کش میری و بعد اینجوری خودت رو لوس میکنی...

بخند مامانی ...بخند که صدای خنده هاتو دوست دارم ...بخند دخترم... بخند الهی که دنیا به روت بخنده ...

دلم میخواد بادکنک آرزوهات بره اون بالاها ...بره تا برسه به خدا ...آرزوهات توی چشمهات پیداست ...به همشون میرسی ...من میدونم دختر کوچولوی من


تاریخ : 28 مهر 1392 - 22:44 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1835 | موضوع : وبلاگ | 34 نظر

آشپز کوچولوی من...

آشپز کوچولوی من...

چه آشی بشه این آشی که آشپزش تو باشی....هیچی نمیخواد بهش اضافه کنی ...آخه تو هم نمکی ، هم شیرینی ...
کلوچه خوشمزه مامانی .....
تاریخ : 23 مهر 1392 - 14:37 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1298 | موضوع : فتو بلاگ | 35 نظر

عروسی...

مامانی 19مهر عروسیه سایره دختر خاله بابایی بود...میدونی من سایره رو خیلی دوست دارم و وبراش از صمیم قلبم بهترینهارو آرزو میکنم و از خدا میخوام که خوشبختی و شادی مهمون همیشگیه خونشون باشه...حالا بگم از شیطنتهای شما که از اول تا آخر مراسم یا در حال خوردن میوه بودی یا در حال رقصیدن....!!!!

فقط یه کم نگران سرمای هوا بودم که خدارو شکر به خیر گذشت ...آخر شب هم چند تا از بادکنکهای مراسم رو برداشتی و با گفتن بووووووووووووووووووپ حسابی خوشحالی میکردی...

مامانی دوست دارم ..                                           

                                                                          .


تاریخ : 22 مهر 1392 - 15:18 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 734 | موضوع : وبلاگ | 12 نظر

ماشین سواری ...سواری...سواری

ماشین سواری ...سواری...سواری

فرمون زندگیه من دست شماست هر جا بری باهات میام.....
تاریخ : 20 مهر 1392 - 15:51 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 2444 | موضوع : فتو بلاگ | 32 نظر

دخترکم...

سلام دختری...

خوبی مامانی؟چند روزی میشه که میخوام از شیطنتهات برات بنویسم و باهات یه کمی حرف بزنم ...تازگیها دیگه رسما با حرف زدن منظورت رو میرسونی مثلا وقتی میخوای بیام کنارت بشینم دستت رو میزنی کنارت روی زمین و میگی :مامانی اینجا...منم که کلی کیف میکنم و میام میشینم پیشت و برات کتاب داستان میخونم...روزی چند بار ازم میخوای که بابایی رو نقاشی کنم!!!!!دفترت پر شده از بابایی و گاهی وقتها میبینم داری عکسشو بوس میکنی ...قربون دل مهربونت برم..

بابایی شبها که از سر کار برمیگرده تازه کار اصلیش شروع میشه و باید درس بخونه چند روز پیش از دست منو شما و سر و صدای ما گوشهاشو گرفته بود داشت تند تند کتابش رو میخوند که شما یاد گرفتی حالا وقتی میگم یسنا بابایی چیکار میکرد ؟دستهاتو میذاری روی گوشهاتو میگی :درس...چش چش ابرو!!!

واااااااااای که چقدر دختر کوچولوی من مامانیه!!! خدا نکنه که جایی از بدنت به جایی بخوره یا یه طوری بشه که شما یک ذره احساس درد کنی،اونوقته که هر جا باشی و پیش هر کسی که باشی با گفتن مکرر مامانی مامانی خودتو به من میرسونی و میگی :مامانی درد ...ماماااانی درد ...و من باید اون جایی رو که درد گرفته بوس کنم ،اینقدر بلایی که فوری هم خنده ات میگیره و راهتو میگیری و میری...

خدا رو شکر که عاشق میوه ای و هر روز دو سه تا نارنگی و گلابی و ...هر چی که باشه میخوری،با غذا خوردنت هم فعلا مشکلی ندارم و با مامانی همکاری میکنی...

خیلی زود همه چیز رو یاد میگیری و با گذشت چند روز باز یادت میمونه و انجام میدی باید خیلی مراقب رفتارم باشم نه تنها من بلکه اطرافیان هم همینطور...تو خیلی باهوشی ...

جدیدا دلت میخواد تمام چراغهای خونه روشن باشه با اون انگشتهای کوچولوت میای پیشم و یکسره میگی :هیییییییییییییش !!!!بماند که من بعد از کلی تحقیق فهمیدم که هیییییییییییییییش یعنی اینکه چراغو روشن کن!!!!!

چند روز پیش سر سفره بابایی اومد قربون صدقه ات بره که خیلی جدی انگشتت رو گذاشتی روی بینی ات و گفتی: هیییییییییییییییس!بنده خدا بابایی خشکش زد و یه نگاه به من کردو گفت دیدی چیکار کرد؟قربونت برم هر کسی که سر سفره بخواد حرف بزنه شما همین کارو میکنی....آفرین به این دختر مودب که میدونه موقع غذا خوردن نباید حرف بزنه....عاشقتم دیگه...

یه کتابی داری که درباره زندگیه امام صادق(ع) و این کتاب معروف شده به بابا چون توش اسم علی هست!یه قسمتی به شعر میگه: بوده جد او مرتضی....من مکث میکنم و شما خیلی خوشگل میگی :علللللییییی

گاهی وقتها که دارم یه شعر یا ترانه رو اروم برای خودم زمزمه میکنم فکر میکنی من ناراحتم و میگی :مامانی نه...نانای نه...

عزیزکم میدونم این روزها که داره میگذره دیگه هیچوقت برنمیگرده پس بیا من و تو بابایی قدر این لحظه ها رو بدونیم و تا جاییکه میتونیم خوش باشیم و بخندیم و یادمون باشه ما توی این دنیای به این بزرگی یه خانواده ایم که باید همیشه با هم باشیم و همدیگه رو بی هیچ بهونه ای دوست داشته باشیم ...این بزرگترین ثروت دنیاست:یه خانواده پر از عشق....


تاریخ : 17 مهر 1392 - 14:08 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 905 | موضوع : وبلاگ | 13 نظر

جااااااااااااااااااااااااانم

جااااااااااااااااااااااااانم

این هم از اون شیطنتهاته که نمیدونم بشینم نگاهت کنم و بخندم و لذت ببرم از داشتنت...یا بیام بگیرم یه دفعه بخورمت تا خیال خودمو خودتو یک دفعه راحت کنم...خودت بگو؟؟؟؟
تاریخ : 14 مهر 1392 - 14:24 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 813 | موضوع : فتو بلاگ | 48 نظر

کوچولوی شیطونک

یسنای نازم

تو یکی یکدونه قلب منی....من برای یک لحظه شادیه تو تمام عمر و زندگیم رو میدم...برات عمری سرشار از شادی آرزو میکنم ...دختر کوچولوی شیطونک من

هیچ معلوم هست کجایی...؟!


تاریخ : 09 مهر 1392 - 21:57 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 2032 | موضوع : وبلاگ | 32 نظر

چشم چشم دو ابرو

سلام دختر مامانی

مامانی قربون دختر هنرمندش بره که عاشق نقاشی کردنه...وقتی میخوای نقاشی بکشی میای دست منو میگیری و میگی:ات...یعنی اتاق، باید باهم بریم اتاقت و بعد میگی: چش چش ابرو من...یعنی میخوام چش چش ابرو بکشم...هیچ کس جرات نداره مداد یا خودکار دستش بگیره چون سریع ازش میگیری و میگی :چش چش ابرو من!!!!!

قربون اون صورتت برم که هر چی خوردی دور لبت جا مونده!!!!!!!!

مامانی عاشقته دختری...دلم میخواد دفتر نقاشیهات پر باشه از عشق..پر باشه از شادی..پر باشه از ارزوهای رنگی...تو میتونی نقاشیشون کنی من مطمئنم....بوووووووووووووس


تاریخ : 07 مهر 1392 - 13:49 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 1950 | موضوع : وبلاگ | 31 نظر

مهربان کوچکم

یسنای نازم

دیروز خونه ماجون بودیم که یه جوجه یاکریم راهشو گم کرد و اومد توی خونه و نشست رو آرک آشپزخونه ماجون .شما اول با دیدنش ذوق کرده بودی و یکسره میگفتی :جوجو...ولی اون طفلکی خیلی ترسیده بود و شروع کرد به پرواز ولی چون راه خروجش رو پیدا نمیکرد خودش رو به اینور اونور میزد اینجا بود که باباجون برای اینکه یه وقتی نترسی بغلت کرد دلم براش میسوخت خلاصه بابا جون کمکش کرد و فرستادش بیرون تا اخر شب مدام آرک آشپزخونه رو نشون میدادی و میگفتی:کبوت رفت ...منظورت کبوتر بود!

امروز هم من زودتر از بقیه روزها از خواب بیدار شدم، فکر کنم هوای پاییزی بدجوری داره با احساساتم بازی میکنه، همیشه پاییز رو دیوانه وار دوست داشتم به خاطر رنگهای قشنگش، به خاطر هوای تازه اش و به خاطر بوی مدرسه اش ...حتما خیلی از مامانهای هم سن من این بو رو تجربه کردن ...جونم برات بگه عزیز مامانی اولین کاری که کردم یه سری به اتاق شما زدم از دیشب نگران بودم که نکنه دیدن اون جوجه یاکریم روت تاثیر گذاشته باشه آخه تا یادت میافتاد چشماتو ریز میکردی و انگار که ناراحت بشی در موردش به زبون خودت حرف میزدی...ولی دیدم چقدر معصومانه خوابیدی ...و بعد اومدم بالای سر بابایی و دیدم هرچند که دیگه بابایی بچه نیست ولی راستشو بخوای اون هم معصومانه خوابیده بود ...رفتم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کردم هنوز کسی تو کوچه و خیابون نبود ومن هنوز به شما دوتا فکر میکردم یه شادیه خاصی داشتم و یه لبخند بی اراده روی لبهام نشسته بود ...چقدر شبیه هم بودید...احساس خوشبختی میکردم به خاطر داشتن شما...راستش رو بخوای یه آرزویی کردم ،از خدا خواستم تا دنیا دنیاست نعمت سلامتی رو از هیچ خونه ای نگیره و تا دنیا دنیاست مهربونی رو بهمون یاد بده تا نکنه از یاد ببریم که ما به همین مهربونیهاست که زنده ایم ...و تا دنیا دنیاست هیچ کوچولویی راهشو گم نکنه تا مجبور نباشه اینجوری خودش رو برای رهایی به آب و آتیش بزنه...!!!!

دختر قشنگم

تو عجیب مهربونی و عجیبتر زیبا، کاش یاد بگیری که درونت هم باید زیبا باشه و این دست خود ما آدمهاست هیچ فکر کردی چرا آدمها وقتی خوابند معصومند؟چه بزرگ باشند و چه کوچیک؟ فکر کنم به این خاطر که توی خواب تمام ادمها به ذات خداییشون برمیگردن و تمام اون چیزهایی که ازشون یه آدم بد میسازه رو توی بیداریهاشون جا میگذارن...

کوچولوی مهربون من

قلبت رو عادت بده به خوب دیدن،خوب شنیدن و خوب موندن ...این نهایت آرزوی منه ...آرزوی مادری که تمام زندگیش دخترشه


تاریخ : 04 مهر 1392 - 11:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 787 | موضوع : وبلاگ | 26 نظر