یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 17 روز سن دارد

دلنوشته

سلام

از کجا شروع کنم دخترکم . مهربون من که این روزها تمام حواست به منه. فکر می کنم اگه تو این روزها تو نبودی کی میتونست به خوبی تو منو درک کنه...

یسنا عزیز دل مامان میدونی چند روزی هست که مامان آذر از بین ما رفته به آسمون ها و دل ما برای دیدنش خیلی تنگه... چقدر زود بود برای رفتنش و چقدر تو رو دوست داشت دخترکم . دیشب سر سفره گفتی دلت خیلی براش تنگ شده و من ازت خواستم هر کجای این دنیا که بودی و دلت براش تنگ شد براش فاتحه بخونی و تو زیر لب براش فاتحه خوندی و من مطمئن بودم که مامان آذر داره لبخند میزنه و مثل همیشه قربون صدقه ات میره ....

 

کاش همش یه خواب بود و بیدار میشدیم و یه نفس راحت میکشیدیم و لبخند میزدیم و آماده می شدیم تا برای شام بریم خونشون. ولی افسوس که روزهاست با این امید میگذرونم و نمی دونم چرا بیدار نمیشم...

اما دخترم چه خوبه که اینقدر عاقلانه شرایط رو پذیرفتی و اینقدر خوب درک کردی بهت افتخار میکنم و می خوام بدونی همه چیز تو دنیا کنار هم وجود داره مثل غم و شادی مرگ و زندگی و... وتمام اینها فقط می خواد یه چیز به ما یاد بده که خوب باشیم و خوب زندگی کنیم و قدر لحظه هامون رو بدونیم....

 روحت شاد عزیز دلم و بهشت گوارای وجودت....


تاریخ : 09 اردیبهشت 1397 - 13:34 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 93 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

بازگشت دوباره

سلام

سلام به دخترم قشنگم

از آخرین باری که برات نوشتم نزدیک دو سال میگذره...چی شد که یادم رفت بنویسم. دو سال!!!! یسنا دخترم این دو سال اسمش دو ساله ولی برای من دویست سال گذشت... بگذریم ...امسال تو پیش دبستانی بودی چقدر بزرگ شدی چقدر خانم شدی... شدی رفیق مامان ...تو این دوسال من کارشناسی ارشدم رو گرفتم و همچنان سر کار میرم و تو گل قشنگم قد کشیدی بزرگ شدی رفتی پیش دبستانی دوره بلزت رو تموم کردی یک سالی میشه که میری ژیمناستیک و خیلی پیشرفت کردی.کلی عکس دارم که کم کم برات میذارم...نزدیک عیده کمتر از ده روز دیگه ...دوباره بهار دوباره بوی عید دوباره روز تولد من...دوباره من ...دوباره تو دوباره بابا دوباره عشق ...من و تو و بابا و زندگی و عشق و کلی روزهای خوب در راه ...

 

 

باز هم میام و برات مینویسم عشقم...


تاریخ : 22 اسفند 1396 - 14:36 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 132 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

سلامی دوباره

سلام دختر بهاری من

امروز بعد از مدتها فرصت پیدا کردم تا بین تمام مشغله های کاری و درسی دوباره برای تو بنویسم...ببخش که این مدت نبودم ولی همیشه به این فکر میکردم که نوشتن برای تو رو دوباره از سر بگیرم. سالی که گذشت پر بود از اتفاقهای خوب و بد...اتفاق های خوبش انصافا بیشتر بود... اولیش اینکه من تونستم تو مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تربیت مدرس تهران قبول بشم. این خیلی خوشحالم کرد و تو عزیز دل مامان از مهر سال گذشته رفتی مهد کودک...روز اول که به مهد رفتی من فقط اشک ریختم تا خود دانشگاه اشک ریختم و به آینده ای که نمی دونستم چیه فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم...سه ماه بعد توی شرکت مشغول کار شدم ...و چقدر سخت شد زندگی!!!! حالا من بودم و درس بود و کار بود و تو بودی و بابا بود و من بودم و من بودم و من بودم....

تو چه عاقل بودی دخترم صبح های زود با ما بیدار می شدی و با شور و شوق به مهد می رفتی البته این روال هنوز هم ادامه داره ...

رسیدیم به بهار و این چند ماه چه زود گذشت . سال نو شد و آرزوهای قلب من هم با عوض شدن سال عوض شد و نو شد.

یک عالم آرزوهای خوب کردم برای تو...برای بابا برای همه ...

خدا رو شکر که تو رو دارم...خدا رو شکر که تو شدی مهمون خونه من...خدا رو شکر که هستی....


تاریخ : 12 اردیبهشت 1395 - 23:13 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 666 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

روزت مبارک دخترکم...

روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم

با چشمهایی که دنیایش از پشتش دیده می شود...

خودم فدای صورت ماهش می شوم...

اما ایکاش روحش به پدرش برود

مثل مردها شود

تا از پس هر زمین خوردنی دوباره برخیزد...

اما مهربانی را یادش خواهم داد

و اعتماد راهم...

همچنین یاد خواهم داد تا دنیایش را با مادرش قسمت کند...

              روزت مبارک دختر گلم         

 

                 


تاریخ : 24 مرداد 1394 - 07:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 906 | موضوع : وبلاگ | 5 نظر

تولد سه سالگی...

سلام دختر قشنگم...

امسال هم با تمام هیجان رسیدیم به چهاردهم اردیبهشت....به یه روز رویایی...به همون روزی که تو به دنیا اومدی و ما رو خوشبخت عالم کردی ...همون روزی که چشمهای نازت رو به این دنیا باز کردی و ما تو دنیای چشمهات غرق شدیم.

عزیز دلم یسنای نازم ...

کاش میدونستی که چقدر دوستت داریم و چقدر خوشحالی تو برامون مهمه...امسال هم جشن تولدت رو طالقون گرفتیم و مثل همیشه تمام مهمونها به خاطر خوشحالیه تو اومدن .حسابی بهمون خوش گذشت .امسال تم تولدت رو خودت انتخاب کردی البته تولد ساده ای بود ولی هر کاری برای خوشحالی تو کردیم و تو حسابی لذت بردی ...امیدوارم اینطور بوده باشه...


                         تولدت مبااارک خوشگلم


فردای اونروز برنامه سفر داشتیم به مشهد ...صبح زود راهی شدیم و بهمون خیلی خوش گذشت.از شیطونیات چی بگم شیرین زبون من که وروجکی شدی واسه خودت. نماز خوندنت و دعا کردنت که دل منو برده برده بود وقتی زیر لب یکی یکی همه رو اسم میبردی دلم می خواست فدات بشم گلم ...اینم عکسهاش....

الهی قربونت برم دخترم همینها رو واسه این پست داشته باش بقیه اش رو تو پست بعدی برات میگذارم عزیز دلم...

                              زیارت قبول


تاریخ : 19 اردیبهشت 1394 - 21:34 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 2342 | موضوع : وبلاگ | 11 نظر

سال جدید و روزهای خوب ما...

سلام دختر نازم

سلام دختر قشنگم...

سال نو مبارک امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه.

امسال شروعش کهخیلی خوب بود امیدوارم آخرش هم خوب باشه.روزهای خوبی رو در کنار دوستها و فامیلمون گذروندیم. از شما بگم که حسابی شیطون شدی و شلوغ....من اعتراف میکنم یه جاهایی کم میارم و هاج و واج نگاهت میکنم و به این فکر میکنم که این همه انرژی و توان چجوری در وجود تو جمع شده...از دست سوالهای پشت سر هم و اینکه روزی چند صد بار میپرسی مانی دوستم داری واقعا نمیدونم چیکار کنم ...اینجا در حضور تمام دوستهامون میگم دختر ناااازم دوستت دارم یه عالمه...

 

یکی دو روزه دیگه روز مادره به تمام مادرهای دنیا این روز رو تبریک میگم قبل از همه به مامان مهربونم یعنی همون ماجون که از صمیم قلبش و با تمام وجودش حواسش به ما هست ...

به مامان آذر که همیشه دلسوزانه بهمون محبت میکنه ....

و به تو عزیزم که مادر آینده ای و باید خیلی چیزها رو یاد بگیری به تو که به من افتخار مادر بودن دادی ...

                 روز مادر مبارک..


تاریخ : 19 فروردین 1394 - 21:11 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 798 | موضوع : وبلاگ | 10 نظر

روزهای آخر سال...

تو را نمی دانم دخترم

اما من دلم روشن است...

به تمام اتفاقهای خوب در راه مانده...

به تمام روزهای شیرین نیامده...

به لبخندی که یک روز بر دلمان مینشیند...

به اجابت دعاهایمان...

به محو شدن غم های دیرینه...

به براورده شدن آرزوهایمان...

من دلم روشن است

امیدوارم روزهای باقیمانده سال،شروع اتفاقهای قشنگی برای همه باشد.

یک سال دیگه هم گذشت،یک سال با تمام خوبیها و بدیها،با تمام خوشیها و غمها،با تمام دلتنگی ها و خوشحالی ها،نمی دونم بگم سال خوبی بود یا سال بدی....!نمی دونم به قول یکی از دوستها این اسب چموش 93 چی می خواست که اینقدر ما رو دنبال خودش دووند...امیدوارم بز 94یه کم سر به راهتر باشه ...امیدوارم

یه عالمه آرزوهای خوب توی دلم دارم برای همه...برای تو دختر نازم که تمام خوشیهای من تو این دنیا بسته به خنده های توست ...

یه عالمه آرزوی خوب دارم برای بابایی...برای روزهای آینده ...

یه عالمه آرزوی سلامتی دارم برای تمام آدمها...

یه عالمه دلم میگیره از روزهایی که رفتن و حسرتشون رو خوردم...

یه عالمه ....یه عالمه ...یه عالمه...

هی،هی،هی...دختر فرشته مامان،دیشب تا صبح بارون بارید ،چه بارونی،منم تا صبح نخوابیدم،فکر کردم ،فکر کردم،فکر کردم ...به تو، به خودم ،به بابا ،به کساییکه دوستشون داریم و دوستمون دارن...

دوشنبه است، آخرین دوشنبه سال،دوشنبه ای که هیچوقت توی تاریخ تکرار نمیشه،دوشنبه ای که هیچوقت دیگه اینطور پشت این میز نمیشینم و نمی نویسم...شاید دوشنبه های بهتری توی راه باشه ...روزهای قشنگتری که شاید من بهتر و بهتر دنیا رو درک کنم و شاید بتونم مادر بهتری برای تو و همسر بهتری برای بابا باشم ... به این روزهای خوب ایمان دارم و میدونم که روزهای قشنگتری توی راهند اینو قلبم بهم میگه ...و تمام امیدم به خداست خداییکه مهربونترینه و هرجا بهش اعتماد کردم جوابمو داده...

کاش بابا بزرگم بود و اولین عیدی رو اون بهم میداد تا باز هم برکت دستهاشو حس میکردم ،کاش بود و تقویمش رو عوض میکرد و از من می خواست تا شماره هارو توی تقویم جدیدش بنویسم و تمام صفرهارو تو پر کنم!!!کاش کاش کاش

دختر قشنگم بهار داره از راه میرسه و تو دختر اردیبهشتیه من به همراه مامان فروردینیت و بابای خردادیت فصل بهارو کامل کردی!!!

از خدا یه قلب مهربون و آروم و یه دنیا سلامتی برات می خوام و تو رو میسپرم به دست کسی که جوونه های در خواب رو دوباره بیدار میکنه و بارون رحمتش رو از اسمون بی نهایتش به زمین میفرسته ....میسپارم به دست خودش

سال نو مبارک ...

 

سال نو همگی مبارک


تاریخ : 25 اسفند 1393 - 16:18 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 714 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

دل تکونی...

 دخترم....

داره بهار میاد...

دل تکونی از خونه تکونی واجب تره

دلتو بتکون...

از حرفها...

از بغضا...

از آدما...

دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال

یادش دلتو به درد آورد....

از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود...

از نفهمیدن اونایی که همیشه فهمیدیشون...

دلتو بتکون از کوتاهیهای خودت...

اگه با یه

"ببخشید!من مقصر بودم"

یکی رو آروم میکنی

آرومش کن....

دلتو بتکون...

یه نفس عمیق بکش

سلام بده به بهار

به اتفاقای خوب...

من دلمو تکوندم....تو هم بتکون...

93 کم کم داره تموم میشه... یادت باشه زندگی کوتاهه

صادقانه عاشق باش...

خالصانه رفتار کن....

 


تاریخ : 04 اسفند 1393 - 15:19 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 750 | موضوع : وبلاگ | 3 نظر

این روزها....

سلام دختر نازم ... با اینکه الان زمستونه و داریم روزهای زمستونی رو پشت سر می گذاریم ولی حال این روزهای من مثل بهار می مونه ...یه روز آفتابی و صافه ...یه روز ابری و بارونی ...یه روز آسمون آبیه و نسیم آرومش بهم آرامش میده و یه روز رعد و برق میزنه و طوفان میشه ... نمی خوام ناراحتت کنم ولی وقتی برات می نویسم آروم میشم ... یکی از دوستهای آجی صبا همونیکه تو ماشین وقت تصادف کنار صبا نشسته بود نتونست این دنیا رو تحمل کنه و پر کشید ....گفتنش خیلی سخته ولی داغونمون کرد ...تصور اینکه این اتفاق میتونست برای هر کسی بیفته شبها رو ازم گرفته حتی نمیدونم باید خدا رو شکر کنم به خاطر رحمی که به ما کرد و صبا رو دوباره بهمون داد یا نه ...این یعنی به رفتن یکی دیگه راضی بودم ...ولی نبودم فقط میتونم بگم خدایا راضیم به رضای تو ... دخترم هر وقت این پست رو خوندی و یا هر کسی که این پست رو خوند لطفا یه فاتحه برای شادیه روح صدف یونسی بفرست و دعا کن تا روحش شاد باشه و آروم. اما روزهای آروم من همون روزهایی که به شما فکر میکنم و شاد میشم از داشتنتون... امیدوارم تمام روزهای تو سرشار از شادی باشه و اینو بدون دخترم همه چیز توی این دنیا خواست خداست ما باید راضی باشیم و تسلیم باشیم در برابر خواست اون و این به معنیه ضعف ما نیست ...همیشه تلاش کن ،نهایت تلاشت و بجنگ با زندگی تا بهترین ها نصیبت بشه و خوش باش و بدون که من،مامانت ،کسی که با تمام وجودم دوستتت دارم همیشه عاشقانه در کنارتم و هواتو دارم ...چه این هوا بارونی باشه و چه آفتابی!!!!!
تاریخ : 15 بهمن 1393 - 15:06 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 741 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر