یسنا

یسنا جان تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 19 روز سن دارد

روزهای زمستونی...

یه سلام خوشگل زمستونی به همه...

یه سلام زمستونی به دختر خوشگلم که اندازه تمام دنیا دوستش دارم

ببخشید که دیر اومدم ولی خوب اومدم...خبرهای خوشی دارم اولیش اینکه آجی صبا خیلی بهتره و میتونه کم کم راه بره ...دومیش اینکه بابایی امتحاناتش رو به بهترین شکل ممکن تموم کرده و منتظره دفاعه...سومیش اینکه من چقدر خوشبختم که شما رو دارم ...

به قول بابای مهری ماه عزیز از وقتی این گوشی های هوشمند روونه بازار شدن خیلی از مامانها دیگه نیستن ولی به نظر من اینجا یه چیز دیگه است و به یسنا گلم قول میدم همیشه اینجا رو براش پا برجا نگه دارم...

دختر قشنگم روزمره گیهای زندگی اونقدر زیادن که گاهی یادمون میره که یاد دوستهامون باشیم ...یادمون میره از بودن در کنار کساییکه دوستشون داریم لذت ببریم ...یادمون میره هر چی تو این دنیاست لطف خداست ...یادمون میره تشکر کنیم از هر کسی که یه جورایی بهمون لطف کردن ...یادمون میره خودمونو دوست داشته باشیم ...

اینو بدون اگه یه روز فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشناییه خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانمون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا بتونیم نفسمون رو بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم؟

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی می کنی...

شاد باشی دخترم شاد شاد شاد...و دلت از غم دنیا خالی ....


تاریخ : 04 بهمن 1393 - 14:13 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 827 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...

دو هفته پیش یه اتفاق خیلی بد توی خانواده ما افتاد...خاله صبا وقتی داشت از دانشگاه برمی گشت یه تصادف بد داشت و خیلی اسیب دید،خدا خیلی رحم کرد و به خیر گذشت ولی الان دو هفته است که توی رختخوابه و نمی تونه حرکت کنه فکر کنم باید یکی دو هفته دیگه هم همینطوری سر کنه ....

به هر حال روزهای خیلی بدی بود و همه ما رو ناراحت کرد ولی ما باز خدا رو شاکریم که قضیه به همین جا ختم شد و اتفاق بدتری نیفتاد...دختر مامانی ما هم این دو هفته رو پیش ماجون بودیم تا کمی کمکش کرده باشیم شما وقتی شنیدی خاله صبا تصادف کرده و وقتی گریه منو می دیدی اومدی پیشم با یه قیافه ناراحت گفتی :

مااانی دیدی مرتضی پاشایی مرده فکر کنم آجی صبا هم مرده!!!!!!! اونجا بود که من وسط گریه خنده ام گرفته بود وقتی بهت توضیح دادم که آجی صبا فقط تصادف کرده و... دوباره میگفتی:مااانی دیدی مرتضی پاشایی مرده ولی آجی صبا که نمرده تصادف کرده!!!

تو این دوهفته با اینکه خاله صبا خیلی درد داشت و اصلا حال خوبی نداشت ولی یک غزل دیگه از حافظ رو به شما یاد داد...

راستی مامانی روابط عمومیت خیلی عالی شده با تمام آدمهایی که برای عیادت آجی صبا می اومدن حرف می زدی و حسابی آتیش می سوزوندی و همه عاشقت می شدن...

حالا بیا از همه دوستهامون بخواهیم که برای سلامتیه آجی صبا دعا کنند و همگی با هم براش بخونیم:

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                 وجود نازکت آزرده گزند مباد



تاریخ : 07 دی 1393 - 14:43 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 795 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

آهاااای زمستان...

آهاااای زمستان حواست جمع باشد

دور تو و شاعرانه هایت خط خواهم کشید

اگر با آمدنت او حتی یک سرفه کند....

 

 

 


تاریخ : 16 آذر 1393 - 19:10 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 653 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

یه پست ویژه از زبون یسنا

دلم می خواد بدونی تو این همه ستاره                       هیچ کی اندازه من تو رو که دوست نداره

تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره                             اگر چه از راه دور فایده ای نداره

امروز بیست و پنجم آبانماه روز تولد یکی از بهترین خاله های دنیاست ...خاله ای که ازش فقط مهربونی تو خاطرمه و یه عالمه خاطره های شیرین ...ممنون که هستی خاله صبا جونم به خاطر همه چیز ازت ممنونم ...به خاطر اینکه اولین کسی که منو با کتاب آشنا کرد تو بودی و منو کوچکترین عضو کتابخونه کردی ...به خاطر تمام شعرهایی که بهم یاد دادی ...به خاطر اون شبهایی که من گریه می کردم و تو بی صدا می اومدی واسه اینکه مامانی بیدار نشه و بتونه استراحت کنه منو بغل میکردی و چند ساعت مراقبم میشدی...به خاطر تمام خوبیهات ممنونم و یه عالمه بوووووووووووووووووس برات می فرستم


خاله آبان ماهی من تولدت مبارک


تاریخ : 25 آبان 1393 - 19:38 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 665 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

اولین برف پاییزی...

سلام دخترم...

امروز 14 آبان وتو پشت پنجره ایستادی و داری بارش برف رو تماشا می کنی ...امروز یه روز خوبه و باریدن برف تو یه صبح پاییزی اینو تایید می کنه.

شاید باورت نشه ولی منم به اندازه تو با دیدن دونه های برف ذوق کردم و مثل بچه ها بالا پایین می پریدم .چند وقتی میشه که به وبلاگت سر نزدم و از دوستهامون هم بی خبرم این روزها سرم خیلی شلوغه و فکرم حسابی مشغول....امیدوارم این روزها اونطوریکه دلم می خواد بگذره و نتیجه اش اون چیزی باشه که دلم می خواد.

ولی مثل همیشه همچنان تو و سلامتیت بزرگترین دغدغه منه و من مثل همیشه از هیچ چیزی برات دریغ نمی کنم ... اینکه چقدر شیرین زبون شدی و با حرفهات منو شوکه می کنی ،اینکه برای من مثل یه دوست می مونی که از صبح تا شب تمام حرفها و درد دلهامون رو به هم میگیم،اینکه هر جا می خواهیم بریم با هم و در کنار همیم ،اینکه مراقب همدیگه هستیم تا چیزی هر چند کوچک مارو ناراحت نکنه و خیلی چیزهای دیگه مثل بهتر شدن نقاشیهات،شعرهایی که حفظ کردی و کتاب داستانهایی که بدون من می خونی،و اینکه عاشق آدامسی !!!! حرفهایی تکراری شده و پیشرفتت تو همه چیز اینقدر خوب و سریعه که نمیشه نوشت ...به هر حال این روزهای عاشورایی هم با سوالهای پر از تکرار تو و دلتنگی های من برای خیلی چیزها گذشت ...دلتنگی من برای علی اصغر...دلتنگی من برای کربلا ...دلتنگی من برای بابا بزرگم که چند روز دیگه یکسال از آسمونی شدنش می گذره و .....

مثل همیشه برات یه عالمه دلخوشی و مهربونی آرزو می کنم دخترم و امیدوارم بتونم مامانیه خوبی برات باشم ...دوستت دارم مهربون من...


تاریخ : 14 آبان 1393 - 15:15 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 951 | موضوع : وبلاگ | 10 نظر

روز کودک مبارک...

هر کودک گلدانی است که از زیباترین گلهای معطر،خانه ها را به نزدیکترین بهار گره زده است



روز کودک مبارک


این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ،ای کاش همیشه در چهره هایتان باقی بمانند....

 

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا با سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

.

.

. پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

.

.

.

 کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم...


تاریخ : 16 مهر 1393 - 07:00 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 597 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

یه پست ویژه از زبون یسنا...

خاله پاییزی من:

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

امروز روز تولد خاله مهربون من،خاله سحره...می خوام بهش تبریک بگم و به خاطر قلب بزرگ و آسمونیش ازش تشکر کنم

خاله سحر این دوسال و چند ماهی که پیشتون اومدم با مهربونیهات منو شرمنده کردی و باید بگم واقعا لایق لقب متولد ماه مهر هستی ...

 

دوستت دارم و باید به خاطر چند تا چیز ازت معذرت خواهی کنم ...ببخشید به خاطر لب تابت که شکستم ....ببخشید به خاطر اون دفتر کار شرکتت که خط خطی کردم ...ببخشید به خاطر گوشیت که کاری باهاش کردم که مدام هنگ میکرد...ببخشید به خاطر کلیپست که شکستم ...ببخشید به خاطر انگشترهات که همیشه جایی می انداختم که مجبور بودی چند روز دنبالشون بگردی ...ببخشید به خاطر شالهات که همیشه چروکشون می کردم...ببخشید که هر وقت می رفتیم بیرون مجبور بودی از اول تا آخر بغلم کنی و دستت تا چند روز درد می گرفت...

عوضش منم یه عالمه دوستت دارم و برات با همین قلب کوچیکم یه عالمه آرزوی خوب دارم و بوست می کنم هزارتاااااااااااااااا

 

 


تاریخ : 09 مهر 1393 - 14:36 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 462 | موضوع : وبلاگ | 13 نظر

پاییز که می شود...

پاییز که می شود

انگار از همیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

نمناکی شبها را

با تمام منفذهای پوستم

لمس می کنم

و چشمانم همه جا

نقش دیدگان تو را جستجو می کند

پاییز که می شود

همراه برگها رنگ عوض می کنم

زرد و نارنجی می شوم و

با باد تا افقی که چشمانت

در آن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص در می ایم

تا آنجا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همواره عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

تمام بی قراریهایم را در باغچه کوچکی

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کرده ام

به باغچه می نوشانم

می دانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانم چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

و پاییز امسال...

عشق جنس دیگری دارد

و معشوق خواستنی تر است...

کاش می دانستی!

 

 


تاریخ : 26 شهریور 1393 - 15:40 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 457 | موضوع : وبلاگ | 15 نظر

سفرنامه...

سلام مهربون دریایی من...

چند روزی بود که رفته بودیم مسافرت ...یه مسافرت تقریبا طولانی،شب اول رو طالش بودیم که به نظرم شهر خیلی قشنگی بود ،روز بعد از جاده اسالم به خلخال رفتیم سرعین، دوشب اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت هوا عالی بود ...یک شب هم کنسرت علیرضا روزگار رفتیم که خیلی خوب بود. بعد از دو روز از گردنه حیران اومدیم انزلی و دوشب هم اونجا بودیم و یه تشکر ویژه از خدا به خاطر هوای عالی و دوست داشتنی...آخرین روز هم راهی لاهیجان شدیم و یه نهار رو کنار شیطان کوه زدیم و باید بگم جای همه دوستهای خوبمون خالی بود ...اینهم از عکسها که گویای همه چیز هست ...

ساحل تکه تازه آباد طالش:

من از عشق بارون به دریا زدم...

جشنواره غذاهای محلی ساحل تکه تازه آباد

گردنه حیران

بندر انزلی

انزلی ساحل قو

شیطان کوه لاهیجان

مثل ساحل آرام باش ...

تا دیگران مثل دریا بی قرارت باشند


تاریخ : 15 شهریور 1393 - 14:33 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 764 | موضوع : وبلاگ | 21 نظر