یسنا

یسنا جان تا این لحظه 7 سال و 19 روز سن دارد

دخترم فصل بهار است...

باز کن پنجره را دخترکم فصل بهار است



بکناری بزن این پرده غمگین دلازار

باز کن پنجره را...

تا زند دختر خورشید بر این غمکده لبخند

تا وزد موج نسیمی به من از دامن دربند

تا دمد نور سپیدی به تو از سینه البرز

تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند

باز کن پنجره را فصل بهار است



باغ بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند

دختر کوچک من فصل بهار است!


باز کن پنجره را...

تا به این کلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ

تا نسیمی به سر و زلف تو ریزد گل صد رنگ

تا بخوانیم به همراه کبوتر غزل صبح

تا برانیم به آواز قناری غم خود را ز دل تنگ...

دخترم! فصل بهار است به این پنجره ها پرده میاویز

تا ببینم به هر سو گذر چلچله ها را...

دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان

جامه سبز بهار است...

دخترم! آینه را از سر این طاقچه بردار

که در این فصل دلاویز همه جا آینه بندان بهار است

شانه را دور بیفکن...

که تو را گر نبود شانه نه اندوه ونه بیم است

بهترین شانه تو دست نسیم است

دخترم! عطر چه خواهی؟

که نسیم سحری عطر فروش است

موج هر باد که بر زلف تو پیچد

پیک خوشبوی بهار است و رباینده هوش است...

دخترم! باز کن از گردن خود رشته گوهر

تا که بانوی بهاران ز شکوفه

به سر و شانه سیمین تو گوهر بفشاند

یا بر انگشت ظریف تو نگین از گل رنگین بنشاند

باز کن پنجره را دخترکم فصل بهار است...



تاریخ : 24 اسفند 1392 - 13:58 | توسط : مامان یسنا | بازدید : 575 | موضوع : وبلاگ | 30 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام